تبليغاتX
اي كه مي پرسي نشان عشق چيست ؛ عشق چيزي جز ظهور مهر نيست ....عشق يعني مهر بي چون و چرا ؛ عشق يعني كوشش بي ادعا ....عشق يعني مهر بي اما اگر ؛ عشق يعني رفتن با پاي سر .....عشق يعني دل تپيدن بهر دوست ؛ عشق يعني جان من قربان اوست ....عشق يعني خواندن از چشمان او ؛ حرفهاي دل بدون گفتگو .....عشق يعني عاشق بي زحمتي ؛ عشق يعني بوسه بي شهوتي .....عشق ، يار مهربان زندگي ؛ بادبان و نردبان زندگي .....عشق يعني دشت گلكاري شده ؛ در كويري چشمه اي جاري شده .....يك شقايق در ميان دشت خار ؛ باور امكان با يك گل بهار .....در خزاني برگريز و زرد و سخت ؛ عشق تاب آخرين برگ درخت .....عشق يعني روح را آراستن ؛ بي شمار افتادن و برخاستن عشق يعني زشتي زيبا شده ؛ عشق يعني گنگي گويا شده .....عشق يعني مهرباني در عمل ؛ خلق كيفيت به زنبور عسل .....عشق يعني گل به جاي خار باش ؛ پل به جاي اينهمه ديوار باش .....عشق يعني يك نگاه آشنا ؛ ديدن افتادگان زير پا .....عشق يعني تنگ بي ماهي شده ؛ عشق يعني ماهي راهي شده .....عشق يعني آهويي آرام و رام ؛ عشق صيادي بدون تير و دام .....عشق يعني برگ روي ساقه ها ؛ عشق يعني گل به روي شاخه ها .....عشق يعني از بديها اجتناب ؛ بردن پروانه از لاي كتاب ترانه عشق

خداوندا! مرا متبرک گردان تا چون ترانه هاي آسماني ساده و دلنشين باشم.

 فانوس مشکی

 

فانوس مشکی

 

توی دنیایی که قلبا هر کدوم یه جا اسیرن 

 

کاش به فکر اونا باشیم که از این زمونه سیرن 

 

اونا که تو عصر آهن تشنه یه جرعه یادن 

 

کاشکی دست کم نگیریم اینجور آدما زیادن

 

نذاریم که تو چشاشون بشینه دونه اشکی 

 

اونا فانوسن و خاموش آره فانوسای مشکی 

 

دنیاشون شاید یه شهره خالی از قهر و دورنگی 

 

توی سینشون یه قلبه جای این دلای سنگی 

 

چهرشون شاید به ظاهر مثل دیگران نباشه 

 

اما نور مهربونی توی شهرمون می پاشه 

 

غم چشماشون عجیبه توی خاطرا می مونه 

 

ما ازش خبر نداریم چیزی رو که اون می دونه

 

توی این عصر پر از درد خیلی آدمای دنیان 

 

خیلیا تو جمع دنیا بی قرار و تک و تنها 

 

زیر سایه سلامت هواشونو داشته باشیم 

 

توی جمع بی قرارا عطر خوشبختی بپاشیم 

 

به بهونه زمونه نذاریم که برن از یاد 

 

بذاریم زنده بمونن مثل عشق پاک فرهاد 

 

قصه فانوس مشکی صحبت دیروز و فرداس 

 

قصه شون مال حالا نیست از حالا تا ته دنیاس 

 

نمی گم با این ترانه گل کنه محبتامون 

 

جایی رو باید بگیرن همیشه تو فرصتامون 

 

این ترانه یه اشارس به دلای خواب و بیدار

 

که به یاد اونا باشیم همه به امید دیدار

 

غم تنهایی رو باید از نگاهشون بخونیم

 

 خدا خیلی مهربونه اگه ما بنده اونیم

 

|+| نوشته شده توسط ترانه در ساعت |
 

 

کوهنورد 

 

داستان درباره يک کوهنورد است که ميخواست

 

از بلندترين کوهها بالا برود.او پس از سالها آماده سازي،

 

ماجراجويي خودش را آغاز کرد.

 

ولي از آنجا که افتخار کار را فقط براي خودش مي خواست

 

تصميم گرفت تنها از کوه بالا برود

.

شب بلنديهاي کوه را تمامآ در بر گرفت و مرد هيچ چيز را نمي ديد.

 

همه چيز سياه بود.اصلا ديد نداشت

 

و ابر روي ماه و ستاره ها را پوشانده بود.

 

همانطور که از کوه بالا مي رفت

 

چند قدم مانده به قله کوه پايش ليز خورد

 

و در حالي که به سرعت سقوط مي کرد از کوه پرت شد.

 

در حال سقوط فقط لکه هاي سياهي را در مقابل چشمانش مي ديد

 

و احساس وحشتناک مکيده شدن

 

 به وسيله قوه جاذبه او را در خود مي گرفت.

 

همچنان سقوط مي کرد و در آن لحظات ترس عظيم

 

همه رويدادهاي خوب و بد زندگي به يادش آمد.

 

اکنون فکر مي کرد مرگ چقدر به او نزديک است.

 

ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد.

 

بدنش ميان آسمان و زمين معلق بود و طناب او را نگه داشته بود

 

و در اين لحظه سکون برايش چاره اي نماند

 

جز آنکه فرياد بکشد:

 

(خدايا کمکم کن.)

 

ناگهان صداي پر طنيني که از آسمان شنيده مي شد

 

جواب داد:(از من چه مي خواهي؟)


_
اي خدا نجاتم بده!


_
واقعا باور داري که من مي توانم تو را نجات بدهم؟


_
البته که باور دارم.


_
اگر باور داري طنابي را که به کمرت بسته است پاره کن...


يک لحظه سکوت...

 

و مرد تصميم گرفت با تمام نيرو به طناب بچسبد.

 

گروه نجات مي گويندکه روز بعد يک کوهنورد يخ زده را مرده پيدا کردند.

 

بدنش از يک طناب آويزان بود

 

 و با دستهايش محکم طناب را گرفته بود....

 

و او فقط يک متر از زمين فاصله داشت

 

 

 

|+| نوشته شده توسط ترانه در ساعت |
 
 

 یک لیوان شیر

روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد

كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.

از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.

 روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است

 و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.

تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند.

 به طور اتفاقي درب خانه اي را زد.

دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.

پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و به جاي غذا ،

 فقط يك ليوان آب درخواست كرد.

دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود

 بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.

پسر با طمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت :

 «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .

دختر پاسخ داد:

« چيزي نبايد بپردازي. مادر به ما آموخته كه نيكي، ما به ازائي ندارد.»

 پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگزاري مي كنم»

سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد
.

پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند

 و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند

 تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.

دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.

هنگامي كه متوجه شد بيمارش از چه شهري به

 آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.

بلافاصله بلند شد و بسرعت به طرف اطاق بيمار حركت كرد.

لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.

در اولين نگاه اورا شناخت.

سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند
.

از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد

 و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.

آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود
.

به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.

گوشه صورتحساب چيزي نوشت.

آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.

زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت
.

مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.

سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.

چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:

«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»



|+| نوشته شده توسط ترانه در ساعت |
كد جلوگيري از راست كليك >